سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
[ و ابو جعفر محمد بن على باقر از او ( ع ) حکایت کرد که فرمود : ] دو چیز در زمین مایه أمان از عذاب خدا بود ، یکى از آن دو برداشته شد پس دیگرى را بگیرید و بدان چنگ زنید : امّا امانى که برداشته شد رسول خدا ( ص ) بود . و امّا امانى که مانده است آمرزش خواستن است . خداى تعالى فرماید « و خدا آنان را عذاب نمى‏کند حالى که تو در میان آنانى و خدا عذابشان نمى‏کند حالى که آمرزش مى‏خواهند » [ و این از نیکوتر لطایف معنى را برون آوردن است و ظرافت سخن را آشکار کردن . ] [نهج البلاغه]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :14
بازدید دیروز :14
کل بازدید :160347
تعداد کل یاداشته ها : 180
97/5/23
11:35 ع
موسیقی
مشخصات مدیروبلاگ
 
شقایق صحرایی[2]
چقدر تصفیه شدن خوب است. هر آدمی یک « حضرت آدم» است. خاکی سفت و سخت رسوبی چون سفال که از سیل جاری و خروشان و خرمی برانگیز بر زمین می ماند و می بندد و صدها بذر امیدوار شکافتن و هزارها ساقه ی نازک و بی تاب روئیدن و از خاک به خورشید سر زدن را در زیر می گیرد و خفه می کند و می پوساند ... و آنگاه در این خاک رسوبی «روح خدا» و سپس آگاهی بر همه ی نام ها و در نتیجه سجده ی تمامی فرشتگان در پایش و از آن پس داستان بهشت و تنهایی و نیاز به جفت و خلق حوا از خاک آدم و عصیان و هبوط به این زمین و حیرت و طرد و غربت و محکومیت رنج و جنگ و عطش و توبه و ناله ی بازگشت و ضجه ی این گیلگمش در زیر این آسمان غریب و سرد و سنگین که بر روی سینه اش افتاده است و نفس کشیدن را بر او عذاب کرده است و سخت ترین فصل این سریال خود « زندگی »، درام مصیبت بار و تحمل ناپذیر « زندگی کردن»! که آدمی در آن تجزیه می شود و بدان آلوده ...

خبر مایه
لوگوی دوستان
 

عناوین یادداشتهای وبلاگ
برای دخترم ... عناوین یادداشتها[153]

بسمه تعالی

زن عشق می کارد و کینه درو می کند

دیه اش نصف دیه توست...

می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی...

برای ازدواجش _در هر سنی_ اجازه ولی لازم است

و توهر زمان بخواهی به لطف قانوگذار میتوانی ازدواج کنی...

او کتک میخورد و تو محاکمه نمی شوی...

او می زاید و توبرای فرزندش نام انتحاب میکنی...

او درد می کشد و تو نگرانی کودک دختر نباشد...

او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی...

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر...

و هروز متولد می شود؛عاشق می شود؛مادر می شود

پیر می شود و میمیرد...

و قرن هاست که او؛عشق می کارد و کینه درو می کند

چرا که او در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،

جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش ؛

گام های شتابزده جوانی برای رفتن و دردهای منقطع قلب مرد ؛

سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده

و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند...

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...!

و این رنج است!

 

علی شریعتی

پ.ن. کجایی دکتر که قصه ی « سیندرلا 10 سال پس از ازدواج » را بشنوی؟

ب.ن. حقیقتش بین علما اختلاف افتاده و دوستان معتقدند این سطور از دکتر شریعتی نیست ...
نظر شما چیه؟


89/2/5::: 12:19 ع
نظر()
  

بسمه تعالی

و غلامعلی اصفهانی از استاد خود می پرسد:
« آقا زین العابدین! معنای عشق را چه می دانی؟ »
آقا زین العابدین اصفهانی لبخندی می زند و می گوید:
« غلامعلی! می دانم که سر به سر ِ من ِ پیرمرد می گذاری ...
اما عشق را بایستی در زمانی به تو نشان دهم که شب از نیمه هایش گذشته و من به اتاقی پناه می برم،
در آنجا وقتی نماز و سجده ی شکر را به جا آوردم، بعد از آن قلم بدست می گیرم،
 می بینم تمام اشیاء این خانه با صدای قلم من به سماع در می آید!
آن موقع است که من از خود بی خود می شوم، چیزهایی می نویسم که وقتی فردا نگاهش می کنم،
می بینم که این از قدرت من خارج بوده است!» 

مادر می گفت -خدایش بیامرزد- سالها پیش ...
که جدی داشتیم عالم ... آنچنان که مردم زمانش او را درک نمی کردند ...
می گفت که بیش از صد سال در این دنیا زندگی کرده است ...
می گفت که شاه زمان برای او و خاندانش سهمی قرار داده و بر روی پوست آهو ثبتش کرده اند ...
شاید پوست آهو را خود دیده بود ...
و حتی سهم شاهی را ...
شنیده ام باباعلی که تنها فرزند ذکور استاد بود هرگز در پی تعیین تکلیف اراضی تربت حیدریه که هدیه ی شاهی بود، نرفت ...
پهلوی که بر سر کار می آید پرداخت سهم  ِ خاندان اشرف الکتاب هم متوقف می شود ...
جلوتر که بیایی گویا خانه ی جلوخان مسجد هم قطعه قطعه می شود ...
عده ای می روند و بعضی می مانند ...

دیگر اثری از تمثال آقا زین العابدین اشرف الکتاب اصفهانی، که مادر در خانه ی روغنی ها دیده بود، باقی نمی ماند ...
نسخه ی قرآن دست نویس آقازین العابدین -که دست به دست در میان فرزندانش گشته بود و گویا آخرین نام ثبت شده بر آن اسم باباست- هم به موزه ی آستان قدس رضوی سپرده می شود ...
باباحسین که از دنیا می رود خانه ی جلوخان مسجد -علی رغم غرغرهای من و میثم، که کاره ای نبودیم و نسل هفتم فرزندان آقازین العابدین محسوب می شویم- به فروش می رسد!
هر چند آن زمان کسی خبر نداشت که میراث چند ساله است و حرف های مادربزرگ پیر ما تا چه اندازه صحت دارد!
امروز شیرینی توت های سفید خانه ی جلوخان از هر عسلی در کامم شیرین تر می نماید و اندک خاطراتی که از جلوخان و مادر و خانه ی قدیمی اما دوست داشتنی اش دارم  در نگارخانه ی ذهن خود قاب زرین گرفته ام و گاه در هوایی مابین عشق و حسرت، سُرور و دلتنگی مرور می کنم ...
گفتم که من دیر رسیدم ... خیلی دیر ...
درست در همان سالی که حاج احمد بدرود حیات گفت ...
و تا خواستم بزرگ شوم و بپرسم باباحسین هم ناباورانه ... خیلی زودتر از آنچه می بایست، رفت ...
بابا حسین که رفت ... مرد ِ رفتن ها و آمدن ها که رفت ... اندک رشته های پیوندهای خیلی قدیمی هم گسست ...
رشته ها که می گسلد، خیلی چیزها فراموش می شود، و پیش از هر چیز گذشته ...
وقتی گذشته فراموش می شود آدمی به این خو می گیرد که تو این هستی و جز این نیست ...
کروشه ای بازه ی دیروزش را سد می کند ... دیواری که گویا پشت آن هیچ نبوده است ... نگرد نیست ...
که گفته نیست؟
اگر خلاف آن ثابت شود؟!
و من کروشه را شکستم و خلاف آن را ثابت کردم!
نه اینکه خواسته باشم و آگاهانه! بلکه از آنجا که خواستم خدا هم خواست ...
و طبق قانون برخورد همان دوتایی هایی که علم احتمالات را دست به دهان می گذارد!
مرا و نواده ی دیگری از آقازین العابدین را که او نیز می خواست به ناباورانه ترین شکل ممکن در مقابل هم قرار داد!
با این تفاوت که او هم خواسته بود و هم گشته بود ...
هم یافته بود و هم به دنبال ادامه اش می گشت!
 این شد که اشارات مادر درست از آب درآمد ...
من مامور ترسیم شاخه و برگ های  سلسله ی عبدالغفور شدم ...
از آن زمان افراد فامیل هر یک بسته به ذوق و حساسیت خود دیر یا زود کنجکاوی می کنند ...
خلاصه شهرفرنگی راه انداخته این حرکت فرهنگی!

* * *
در راستای این شهرفرنگ،
مجموعه ی فرهنگی مذهبی تاریخی تخت فولاد به پیشنهاد همین قوم و خویش دیریافته مان، 
هفته ی پیش مراسمی جهت «بزرگداشت آقازین العابدین اشرف الکتاب اصفهانی و ملامحمد علی سلطان الکتاب (شاگرد و داماد وی)» بر پا کرد.
مطالب مطرح شده در این همایش و معرفی زوایای هنری و معنوی وجود این بزرگوار برای من و همه ی نوادگان حاضر و غایب بسیار مفید و سودمند بود ...
به قول بابا کمترین ثمره ی اینکه بدانی از نسل آقازین العابدین اصفهانی هستی، اینست که از این به بعد

« سعی می کنی آدم بهتری باشی!»
      

پ.ن. از طریق لینک های مرتبط زیر می توانید با زندگینامه، آثار و شخصیت آقا زین العابدین اشرف الکتاب اصفهانی بیشتر آشنا شوید:

http://takhtefoulad.org/mashahir/olama/ashrafolkotab.htm

http://www.cgie.org.ir/shavad.asp?id=123&avaid=3555

http://qorolond.parsiblog.com/1126094.htm


88/5/30::: 11:9 ع
نظر()
  

با یاد دوست

 

شرایط سختیه ...

وقتی تشخیص دوست از دشمن ...

تقصیر خودمونه ...

ما ایرانی ها همیشه از افراط و از تفریط ضربه خوردیم!

همیشه اجازه دادیم موجی بیاید و مسیر را بهمون نشون بده ... یا اصلا نه ... بیاید و ما را با خودش ببره! 

حتی اون موقع هم که خیلی دوست داریم با عقل پیش ببریم،

درست جایی هست که اندیشه را اسیر می کنیم!

هر کسی هر چیزی که می گه اون چیزی نیست که هست، بلکه اون چیزی ست که می خواد باشه ...

و از آنجا که اون چیزی که می خواهیم باشیم شخصیت ما نیست،

پس شخصیت ما همون چیزی هست که -حداقل هنوز-فاقد اون چیز مهمه!

 

یادم می آید توی دوران دانشگاه، بچه های کلاس، همه مون با هم، اشتباه خیلی خیلی بچگانه ای را مرتکب شدیم که بخاطر یک بدشانسی خیره کننده! و عرق شرم بر جبین نشاننده!، چنان آبرویی از کلاس ما برد که خواهی نخواهی توی دانشکده بدنام شدیم!

وقتی استادمان سر کلاس اومد گفت: من فقط یک تقاضا دارم از شما!

و اون اینکه هیچ وقت به خودتان اجازه ندهید که تحت تاثیر یک موج و یا یک جریان قرار بگیرید!

درس فوق العاده ای بود!

اما من شاگرد خوبی نبودم!

چرا که بعد از اون قضیه باز هم موج های دیگری در زندگیم اومد و متاسفانه من باهاش همراه شدم!

 

وقتی پای انتخاب های بزرگ به میان می آید این امواج هم سهمگین تر میشود!

مخصوصا در این عصری که آنقدر ابزارها دم دست هست و آنقدر شتشوی افکار کار راحتی هست که ...

هر چند این ابزارها می آیند که آگاهی را بالاتر ببرند، درک و شناخت محیط را افزایش بدهند ولی آسیب هایشان گاهی خیلی بیشتر میشه ...

 

و جالبترین نکته ای که در این مناظره های انتخاباتی بهش رسیدم این بود که هر کسی مناظره را بسته به نظر خودش تفسیر می کنه و از آن بهره برداری می کنه ...

البته جنس مباحث انسانی و اجتماعی همیشه اینطوری بوده و هست

 

یکی دو روز پیش بود ...

فکر کنم دوشنبه بود که فشار صفحه بندی هم خستگیم را دوچندان کرده بود!

مثل مرغ پرکنده شده بودم ... از بس اس ام اس های ضد و نقیض می رسید

اصلا اشتها نداشتم و غذا خوردن برایم تلخ و آزاردهنده شده بود ...

چیزی شبیه استرس کنکور ... حتی خیلی بدتر از آن اذیتم می کرد!

تا اینکه دلایل کافی برای رد کردن موجی را که -به درست و یا به غلط- گرفتارش شده بودم بدست آوردم!

و این آرامشی بهم داد که برایم مثل یک تجدید قوا بود!

 

افراط و تفریط را نمی پسندم ... مخصوصا در حوزه ی مسائل اجتماعی

 

نمی دونم بعد از 22 خرداد چه پیش می آید ...

پیش بینی کدوم دسته از کارشناسان! درست از آب در می آید

فقط می دونم توی این انتخابات مردم خیلی بهتر از مسوولان عمل کردند! حتی کسانی که با امواج همراه شدند.

بعضی پیامک ها را در سررسید 88 ثبت کرده ام! مرور آنها چند سال بعد حقیقت هر یک را نشان می دهد!

در این لحظه تنها چیزی که می دانم این هست که الفاظ دزد و دروغگو عرصه ی قشنگی برای رقابت در انتخابات نظام مقدس جمهوری اسلامی نیست

 

و این دیگر

از این

این نیز بگذردها

نخواهد بود!

 

که بی تقوائی در هر شکل آن حریم ها را شکسته و حرمت ها را ریخته و خواهد ریخت!   

 

همیشه تلاش کردم -مخصوصا در عرصه ی خبر- که نگاهم تنها نگاه یک ناظر باشه،

چه خوبه وقتی همه جمع شده اند و شور و هیاهو می کنند و نظر می دهند و رگ گردنشان از تعصب سرخ می شود،

یک گوشه بنشینیم و نظارت کنیم ... چرا که یک ناظر با نگاه یک امانتدار نگاه می کنه ...

حالا اگر این امانت در ّ گرانبهایی مثل انقلاب باشه، وظیفه مان صد برابر خطیرتر می شود.


88/3/21::: 3:55 ص
نظر()