سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
دانش، برترین شرف است . [امام علی علیه السلام]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :15
بازدید دیروز :12
کل بازدید :161483
تعداد کل یاداشته ها : 180
97/7/24
6:56 ع
موسیقی
مشخصات مدیروبلاگ
 
شقایق صحرایی[2]
چقدر تصفیه شدن خوب است. هر آدمی یک « حضرت آدم» است. خاکی سفت و سخت رسوبی چون سفال که از سیل جاری و خروشان و خرمی برانگیز بر زمین می ماند و می بندد و صدها بذر امیدوار شکافتن و هزارها ساقه ی نازک و بی تاب روئیدن و از خاک به خورشید سر زدن را در زیر می گیرد و خفه می کند و می پوساند ... و آنگاه در این خاک رسوبی «روح خدا» و سپس آگاهی بر همه ی نام ها و در نتیجه سجده ی تمامی فرشتگان در پایش و از آن پس داستان بهشت و تنهایی و نیاز به جفت و خلق حوا از خاک آدم و عصیان و هبوط به این زمین و حیرت و طرد و غربت و محکومیت رنج و جنگ و عطش و توبه و ناله ی بازگشت و ضجه ی این گیلگمش در زیر این آسمان غریب و سرد و سنگین که بر روی سینه اش افتاده است و نفس کشیدن را بر او عذاب کرده است و سخت ترین فصل این سریال خود « زندگی »، درام مصیبت بار و تحمل ناپذیر « زندگی کردن»! که آدمی در آن تجزیه می شود و بدان آلوده ...

خبر مایه
لوگوی دوستان
 

عناوین یادداشتهای وبلاگ
برای دخترم ... عناوین یادداشتها[153]

با یاد دوست

 

در میان اینهمه اخبار شیعه کشی که انگار خبرگزاری های شیعی را فلج کرده و دل شیعیان را داغدار، امروز به یک فراخوان کنفرانس جهانی زبان شناسی برخوردم که قرار است در قاهره برگزار شود ... 

این کنفرانس شرایط خوبی داره و با خودم فکر کردم با این سرعتی که شاهکار علمی بنده یعنی پایان نامه م داره خرج خودش را درمیاره می تونم حتی به حضور فیزیکی در این همایش و در سرزمین رویایی مصر فکر کنم ...

اما به یاد جریانات اخیر مصر افتادم و برای اولین بار به این نکته فکر کردم که چقدر نام حقیقی من شیعی است ...

مدتی بود که به این نکته فکر می کردم که آیا اسم من خاصیتی دارد یا نام ویژه ای هست؟! ولی هرگز به پاسخی نرسیده بودم تا امروز به این حقیقت شیرین واقف شدم ...


خداوندا نیرنگ دشمنان را به خودشان بازگردان!


92/4/6::: 2:46 ع
نظر()
  
  

با یاد دوست

 

هر چند زیاد نهی می شویم از دخول به مباحث سیاسی اما آتش درونمان ما را نیز به جرقه زدن وامی دارد هرچند این روزنوشت تنها سوسویی باشد در آسمان انتخابات ایران ...

به نظرمان می آید که "دکتر ولایتی" گزینه ی مساعدی باشد برای بازگرداندن آن آسایش داخلی و خارجی که همگی در پی آنیم ... 



92/3/17::: 10:10 ع
نظر()
  
  

با یاد دوست

 

منصفانه باید بگویم که هنوز هم که هنوز است برکات ایسنا جاریست ...


  
  

با یاد دوست

 

اگر قبلا یه جایی بودید و خیلی ازش نوستالژی دارید و خیلی دوستش دارید یه سری برید اونجا ... وقتی مثل صدهزار پشت غریبه باهاتون برخورد کردند اون نوستالژی هم دود میشه میره هوا، راحت می شید  پوزخند

اگر احساس پوچی بهتون دست داده و زندگی براتون یک نواخت شده، یه سری به کسانی که زندگی متفاوتی دارند بزنید ... مثلا برید روستا تا معنای زندگی را بفهمید! معنی شادی و حرکت را بفهمید ... هم برای خودتون خوبه و هم اخلاقتون خوابم گرفت


92/2/21::: 10:59 ص
نظر()
  
  

با یاد دوست

 

دیروز آرشیو روزها ماه ها و سال های اول فعالیت خبریم را زیر و رو می کردم و کد اخبار را از پی سی وارد مینی می کردم تا یو آر ال جدید خبرهای آرشیوی سال های 83 و حتی 82 را در سایت جدید ایسنا پیدا کنم.

چیز زیادی از اون اغلب گزارشاتی که روزها و هفته هام را به پاش ریخته م دیگه پیدا نمی شه ...

تمام آثار صفحه ی اصفهان سایت قدیم حذف شده و تنها آثاری قابل دسترسی هستند که به سرویس های اصلی ایسنای اون زمان ارسال شدند ...که البته تعداد همین ها هم کم نیست ...

با سیستم جستجوی ایسنا که همه ی روزگار ضعیف و بی سلیقه بوده و به مدد آرشیو سایبری خودم تونستم بالاخره 8 اثر با فواصلی که باید پیدا کنم و اونجایی که باید ثبت کنم ...

مرور جذابی بود ... هم خودم را مرور می کردم و هم سمانه را ...

لبخند رضایت و شور و شعف از هر موضوع و تیتر آشنا بر لبم نقش می بست و قندی در دلم آب می شد ...

و جالب تر از اون اخبار دیگری که متعلق به اون بازه ی زمانی بودند و جهش فوق العاده ی این سالها را نشان می دادند که : اسکناس دو هزار تومانی در بازار!

یا اینکه مثلا « در صورت عدم توجه مسوولان نصف جهان به ربع جهان تقلیل می یابد»!

ماجراهای مترو و جهان نما ...

انگار از وقتی سمانه از این شهر رفته دیگه خبری از مترو هم نیست ...

اخبار صنایع دستی ... مرتفع سازی های حاشیه ی زاینده رود ...

و در لابلای این اخبار مدام این سوال در ذهنم مرور می شد که اگر از همون زمان چسبیده بودم به ترجمه یا تدریس شاید الان جایگاه خیلی بهتری داشتم ...

و باز طنین این جمله ی دکتر لطفی که "هر کسی در این جهان نقشی بر عهده دارد"!

و چقدر هم این جمله صحیح است ... هنوز هم این نقش دست از سر من برنمی دارد و این روزها دارم با آن کنار می آیم و خودم می سازمش ... خودم برجسته اش می کنم ... خودم این نقش را هدایت می کنم نه اینکه این نقش مرا به هر سو بچرخاند!

امروز رفتم ایسنا ... بعد از شاید 6 سال ... شاید 5 سال ...

گفتم من از اسفند 82 تا خرداد 86 مطلب دارم ... خبردارم ... کد خبر دارم ...

گفتند: از کجا معلوم؟

حتی نیشخند هم زدند ...

گفتم عمرم را اینجا گذاشته ام ... آرشیو مگر ندارید؟

حتی کارت های خبرنگاری تاریخ گذشته را هم می خواستند از چنگم درآورند!

 

ایسنای من اینهمه بیگانه نبود ...

 

رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود ...

دلم سوخت ...

نه برای خودم ... برای اون کسی که فکر می کرد ایسنای او برتر از ایسنای ماست ...

خاک ایسنا را ما خوردیم ...

باشه ... حرفی نیست ...

من که از سابقه و عمرم نمی گذرم ...

می دونم چطوری ساعت ها و روزها و ماه ها و سال های عمرم را که با سربه هوایی به کام این قوم حق ناشناس ریختم زنده کنم ...

 

هرچند نمی دانند و نمی فهمند لذت یک رشته خط گزارش و مصاحبه ای که از تاروپود وجودت بافته شده باشه به هیچ کدام از این حرف ها نمی ارزه ...

ایسنا برای من زمانی یک ارزش بود ...

ارزشی که امروز هم می خوام توی سابقه م ثبت بشه رسما و قانونا ...

ایسنای اینها هیچ شباهتی به ایسنای پاک و بی آلایش و جاری من نداره ...

یاد باد روزگارانش ...

و صفای روزگار امروز که باز مرا به نقش خودم بازگردانده و وسعتی بسی بزرگتر از دنیای تک تکشان در پیش چشمانم گذاشته ...




92/2/7::: 11:57 ع
نظر()
  
  

با یاد دوست

 

چند روزی می شود که به سر مبارکان زده کاندید شورای شهر شویم ...

البته هرز خیلی گاهی هم پشیمان می شویم اما باز با خودمان فکر می کنیم وقتی هدیه تهرانی می خواهد کاندید شود ما چه از او کمتر داریم؟

الان هم فعلا در تهران بزرگ به سر می بریم ... قرار است بعد از ظهری برویم بیرون و مظاهر شهری تهران را زیر ذره بین بگیریم و بعد بنویسیم از تهران ... رسما و شرعا و قانونا! 

منتظر نتایج دکتری هم هستیم البته ... حالا احتمالا تا عصر معلوم می شود ما دکتر می شویم یا سیاست

ندار ...

حالا شما لطفا نظرات خود را ارسال کنید نقدا ... تا اول اردیبهشت ما تصمیممان را بگیریم ... 


کاندید شورای شهر بشوم از نظر شما؟ چرا و چگونه؟


لطفا قشنگ نظر بدهید ...


92/1/26::: 12:31 ع
نظر()
  
  

 با یاد دوست


از ما خواسته شده بنویسیم ...

دیروز که نه ... روز پنج شنبه هم که از خیابان سپه داشتم وارد میدان امام می شدم و انگار به نظرم این مسافران خیلی دیگه بی کارند که هنوز حوالی میدان امام پرسه می زنند و توی شهر پر و پخشند یک لحظه با خودم فکر کردم که چرا دیگر مثل اون روزی های مجردی دست به کیبورد نمی شوم؟

نمی دانم ... شاید وبلاگ جای گفتگوهای تنهایی باشد فقط ...

نمی دانم ... فقط می دانم همان بی سوادی ها و خالی بودن ها در این هوای بهاری باز به سراغم آمده ...

البته باید گفت "خیلی خالی بودن ها"!

شاید بسیاری از تفریحات و اندیشه های دوران مجردی اکنون رنگ جدیت و رسمیت به خود گرفته ...

البته باید اذعان کنم که انصافا امیرعباس جهش بزرگی به روح و اندیشه ام داده ...

اعتماد به نفس که دیگر نگو ... در حد لالیگا ...شاید بعدها از این طرف و آن طرف متجلی شود البته مقیاس این اعتماد به نفس!

اما پنجره جان می دانی! قدر روزهای مجردیت را بدان ...

این قلم ها در مجردی است که به قلیان می افتند و به نبوغ می رسند!

تاهل جای این پردازشگری ها نیست ... یا شاید من اهل واقعی قلم نبوده ام که اکنون به خشکی می زنم ...

شاید هم باز این کلمات غرولند است و من تنها در یک دوران گذار به سر می برم!

می دانم ... حداقل این یکسال دوران گذر است و شاید چیزی شبیه ریختن یک فونداسیون ...

نمی دانم اصلا این اندیشه ها قابل به ثمررسیدن هستند یا فقط بیراهه اند و یا شاید سرعت گیر!

به هر حال آدمی به امید زنده است و در رویاست که به مقصد می رسد ...

در حرکت شتابان و مداوم زندگی این پلکان است که آدمی را به نفس نفس می اندازد و ضربان قلب او را تندتر و تندتر می کند!

پیاده روی هم خوب است اما پای مرا به درد می آورد ...

و فکر کن که در اندیشه ی این پلکان کسی در کنارت باشد که از خودت بیشتر به خودت اعتماد داشته باشد! 

نه اینکه این موجود تنبل سر به هوا به موشک پیشگام سحرخیزی مبدل شده باشد، نه! 

تنها این اتفاق افتاده است که این موجود تنبل دیگر وقت سر به هوایی ندارد!

یعنی حتی اگر بنویسم ناچارم که رسمی و قاعده مند و آینده نگرانه و از پیش طراحی شده بنویسم!

 

بعد نوشت: راستی جایتان خالی امروز رفتم یه روضه ی باحال ... و هفته ی گذشته نیز ...

بعدترنوشت: این را نمی دانم به امیرعباس گفته ام یا نه! اما صدای اذان پدرش را با تمام وجود دوست می دارم!

بعدتراز اون نوشت: سال نو مبارک!




92/1/18::: 1:30 ص
نظر()
  
  

با یاد دوست

 

دلم می خواهد بنویسم ...

اما کمی ذیق وقت دارم ...

آخر یه 22-3 روزی می شود که دفاع کرده ایم از تزمان و دیگر کارشناس ارشد شده ایم! (بزن کف قشنگه را)

دلم می خواهد دوباره شروع به وبلاگ نویسی کنم ...

زندگی برایم رنگ تازه ای به خود گرفته ...

به آنکه همیشه می خواستم باشم نزدیک تر شده ام ...

و احساس می کنم این لحظات ... این افکار و این طعم از زندگی ارزش نوشته شدن را دارد ...

شاید زیر عنوانی شبیه «برای فرزندانم»!

 



91/11/29::: 11:38 ع
نظر()
  
  

با یاد دوست

 

خب آپاندیسیت هم یک اتفاق بود در این روزهای پر مشغله و ام پی تری

از آن حادثه هایی که خبر نمی کند و پای آدمیزاد را به جاهایی باز می کند مثلا به اطاق عمل برای اولین بار ...

اطاق عمل از آن جاهاییست که وقتی باید بروی دست خودت نیست دیگر ... یعنی نمی توانی انتخابش بکنی یا نکنی ...

برای همین چاره ای نداری جز اینکه با پاهای خودت به روی تختی بروی که دست و پایت را به آن می بندند ... بعد بر روی بدنت بتادین می زنند ک می فهمی قرار است رد یک تیغ جراحی بر آن حک شود و بعد دکتر بیهوشی با لباس سبز که نه ... با لباس آبی سر و کله اش پیدا می شود و تزریقی اتفاق می افتد که احساس گرمایی در حوالی گردنت می کنی ...

به دکتر می گویم: "آقای دکتر وقتی به هوش می آیم مراقبم باشید" و بعد ...

...

و بعد صدای امیرعباس را می شنیدم که می گفت بلند شو و صدای پری را و دیگران را و فهمیدم که به هوش آمده ام و خیالم راحت شد از اینکه به هوش آمده ام ...

اما چشمانم از سنگینی سرم باز نمی شد ... با همه ی سرسنگینیم سر تکان می دادم که یعنی می فهممتان هرچند نمی دانم آنها فهمیده اند یا نهی! 

 


 



91/10/6::: 8:38 ع
نظر()
  
  

با یاد دوست

 

بگذار در میان این گشت زدن ها کمی هم بنویسم ... شاید با حال و هوای همان روزها ...

می دانی ... در خلال همه ی این جوهر هدردادن ها و بر سر حروف کوفتن که شاید مفیدترین فعالیت روزانه ی من در طی سالیان سال است، یک نکته همیشه در گوشه ای از ذهنم حضور داشته ... و آن نکته این سوال است که آیا من می توانم قصه بنویسم؟

این سوال را هرگز به طور رسمی پی اش را نگرفته ام اما راستش را اگر بخواهی گاهی در ضمیر ناخودآگاه ذهنم سبک سنگین کرده ام ... اوایل به این نتیجه می رسیدم که قلم من به شکل دهشت انگیزی واقع گراست و در واقع "وقایع نگار! 

قصه های امیرعلی مسئله را اینگونه برایم حل کرد که لزوما قصه نباید تخیل محض باشد ... بلکه شاید با بال و پردادن به وقایع ریز زندگی هم بتوان داستانی سر هم کرد ...

امشب باز رادیو هفت سنسورهای قصه یابیم را فعال کرد ...

نمی دانم به سراغش بروم یا بروم همان سفرنامه هایم را تکمیل کنم ...

آخر می دانی با این قیمت دلار و بلیط هواپیما و از آن طرف اوضاع منطقه، آدمی دیگر کجا سفر می توان کرد که سفرنامه نویسی دیگر صرفه ی اقتصادی داشته باشدپوزخند

گیرم سفرنامه ی دوبی را هم تکمیل نمودیم و زدیم توی چشم همکاران ...

بعدش چه؟

دلم خیلی لبنان می خواست ... خیلی ... آنقدر خیلی نمی توانی حتی صفرهای آن را به توان بنویسی ... شاید خیلی به توان مثبت بی نهایت ... چون علاوه بر همه ی ویژگی های ریز و درشتش که نمی گویم و نگه می دارم برای یک روز بالاخره لبنان رفتم و سفرنامه اش را نوشتم ... برنامه ریخته بودم بزنمش تنگ سفرنامه ی عراق و دوبی و یک اسم خاورمیانه ای و ...

... که اوضاع منطقه ناغافل شد این ... وگرنه هفته ی پیش از زیارت لبنان بازگشته بودیم ... 

نمی دانم ... شاید این سطور دلیل آن باشد که هنوز هم که هنوز است دل در گرو سفرنامه نویسی دارم و قلب و روح و روانم با قصه سنخیتی ندارد که اینقدر دارم چونه می زنم برای ...

اما هر چه که هست دلم یک اقدام می خواهد به قلم فرسایی ... برای نوشتن از خود ...

شاید اصلا هنوز وقتش نشده باشد که قلمم به راه نیفتاده هنوز ...

شاید این طرحی برای فردا باشد ...

فردایی که به وقتش خود را نمایان می کند ...



91/9/1::: 12:41 ص
نظر()
  
  
   1   2   3   4   5   >>   >