سفارش تبلیغ
صبا
ای ابن مسعود! هرکس دانش آموزد و بدان عمل نکند، خداوند روز قیامت او را کور محشور می گرداند . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :12
بازدید دیروز :17
کل بازدید :159638
تعداد کل یاداشته ها : 180
97/4/3
1:34 ع
موسیقی
مشخصات مدیروبلاگ
 
شقایق صحرایی[2]
چقدر تصفیه شدن خوب است. هر آدمی یک « حضرت آدم» است. خاکی سفت و سخت رسوبی چون سفال که از سیل جاری و خروشان و خرمی برانگیز بر زمین می ماند و می بندد و صدها بذر امیدوار شکافتن و هزارها ساقه ی نازک و بی تاب روئیدن و از خاک به خورشید سر زدن را در زیر می گیرد و خفه می کند و می پوساند ... و آنگاه در این خاک رسوبی «روح خدا» و سپس آگاهی بر همه ی نام ها و در نتیجه سجده ی تمامی فرشتگان در پایش و از آن پس داستان بهشت و تنهایی و نیاز به جفت و خلق حوا از خاک آدم و عصیان و هبوط به این زمین و حیرت و طرد و غربت و محکومیت رنج و جنگ و عطش و توبه و ناله ی بازگشت و ضجه ی این گیلگمش در زیر این آسمان غریب و سرد و سنگین که بر روی سینه اش افتاده است و نفس کشیدن را بر او عذاب کرده است و سخت ترین فصل این سریال خود « زندگی »، درام مصیبت بار و تحمل ناپذیر « زندگی کردن»! که آدمی در آن تجزیه می شود و بدان آلوده ...

خبر مایه
لوگوی دوستان
 

عناوین یادداشتهای وبلاگ
برای دخترم ... عناوین یادداشتها[153]

بسمه تعالی

و غلامعلی اصفهانی از استاد خود می پرسد:
« آقا زین العابدین! معنای عشق را چه می دانی؟ »
آقا زین العابدین اصفهانی لبخندی می زند و می گوید:
« غلامعلی! می دانم که سر به سر ِ من ِ پیرمرد می گذاری ...
اما عشق را بایستی در زمانی به تو نشان دهم که شب از نیمه هایش گذشته و من به اتاقی پناه می برم،
در آنجا وقتی نماز و سجده ی شکر را به جا آوردم، بعد از آن قلم بدست می گیرم،
 می بینم تمام اشیاء این خانه با صدای قلم من به سماع در می آید!
آن موقع است که من از خود بی خود می شوم، چیزهایی می نویسم که وقتی فردا نگاهش می کنم،
می بینم که این از قدرت من خارج بوده است!» 

مادر می گفت -خدایش بیامرزد- سالها پیش ...
که جدی داشتیم عالم ... آنچنان که مردم زمانش او را درک نمی کردند ...
می گفت که بیش از صد سال در این دنیا زندگی کرده است ...
می گفت که شاه زمان برای او و خاندانش سهمی قرار داده و بر روی پوست آهو ثبتش کرده اند ...
شاید پوست آهو را خود دیده بود ...
و حتی سهم شاهی را ...
شنیده ام باباعلی که تنها فرزند ذکور استاد بود هرگز در پی تعیین تکلیف اراضی تربت حیدریه که هدیه ی شاهی بود، نرفت ...
پهلوی که بر سر کار می آید پرداخت سهم  ِ خاندان اشرف الکتاب هم متوقف می شود ...
جلوتر که بیایی گویا خانه ی جلوخان مسجد هم قطعه قطعه می شود ...
عده ای می روند و بعضی می مانند ...

دیگر اثری از تمثال آقا زین العابدین اشرف الکتاب اصفهانی، که مادر در خانه ی روغنی ها دیده بود، باقی نمی ماند ...
نسخه ی قرآن دست نویس آقازین العابدین -که دست به دست در میان فرزندانش گشته بود و گویا آخرین نام ثبت شده بر آن اسم باباست- هم به موزه ی آستان قدس رضوی سپرده می شود ...
باباحسین که از دنیا می رود خانه ی جلوخان مسجد -علی رغم غرغرهای من و میثم، که کاره ای نبودیم و نسل هفتم فرزندان آقازین العابدین محسوب می شویم- به فروش می رسد!
هر چند آن زمان کسی خبر نداشت که میراث چند ساله است و حرف های مادربزرگ پیر ما تا چه اندازه صحت دارد!
امروز شیرینی توت های سفید خانه ی جلوخان از هر عسلی در کامم شیرین تر می نماید و اندک خاطراتی که از جلوخان و مادر و خانه ی قدیمی اما دوست داشتنی اش دارم  در نگارخانه ی ذهن خود قاب زرین گرفته ام و گاه در هوایی مابین عشق و حسرت، سُرور و دلتنگی مرور می کنم ...
گفتم که من دیر رسیدم ... خیلی دیر ...
درست در همان سالی که حاج احمد بدرود حیات گفت ...
و تا خواستم بزرگ شوم و بپرسم باباحسین هم ناباورانه ... خیلی زودتر از آنچه می بایست، رفت ...
بابا حسین که رفت ... مرد ِ رفتن ها و آمدن ها که رفت ... اندک رشته های پیوندهای خیلی قدیمی هم گسست ...
رشته ها که می گسلد، خیلی چیزها فراموش می شود، و پیش از هر چیز گذشته ...
وقتی گذشته فراموش می شود آدمی به این خو می گیرد که تو این هستی و جز این نیست ...
کروشه ای بازه ی دیروزش را سد می کند ... دیواری که گویا پشت آن هیچ نبوده است ... نگرد نیست ...
که گفته نیست؟
اگر خلاف آن ثابت شود؟!
و من کروشه را شکستم و خلاف آن را ثابت کردم!
نه اینکه خواسته باشم و آگاهانه! بلکه از آنجا که خواستم خدا هم خواست ...
و طبق قانون برخورد همان دوتایی هایی که علم احتمالات را دست به دهان می گذارد!
مرا و نواده ی دیگری از آقازین العابدین را که او نیز می خواست به ناباورانه ترین شکل ممکن در مقابل هم قرار داد!
با این تفاوت که او هم خواسته بود و هم گشته بود ...
هم یافته بود و هم به دنبال ادامه اش می گشت!
 این شد که اشارات مادر درست از آب درآمد ...
من مامور ترسیم شاخه و برگ های  سلسله ی عبدالغفور شدم ...
از آن زمان افراد فامیل هر یک بسته به ذوق و حساسیت خود دیر یا زود کنجکاوی می کنند ...
خلاصه شهرفرنگی راه انداخته این حرکت فرهنگی!

* * *
در راستای این شهرفرنگ،
مجموعه ی فرهنگی مذهبی تاریخی تخت فولاد به پیشنهاد همین قوم و خویش دیریافته مان، 
هفته ی پیش مراسمی جهت «بزرگداشت آقازین العابدین اشرف الکتاب اصفهانی و ملامحمد علی سلطان الکتاب (شاگرد و داماد وی)» بر پا کرد.
مطالب مطرح شده در این همایش و معرفی زوایای هنری و معنوی وجود این بزرگوار برای من و همه ی نوادگان حاضر و غایب بسیار مفید و سودمند بود ...
به قول بابا کمترین ثمره ی اینکه بدانی از نسل آقازین العابدین اصفهانی هستی، اینست که از این به بعد

« سعی می کنی آدم بهتری باشی!»
      

پ.ن. از طریق لینک های مرتبط زیر می توانید با زندگینامه، آثار و شخصیت آقا زین العابدین اشرف الکتاب اصفهانی بیشتر آشنا شوید:

http://takhtefoulad.org/mashahir/olama/ashrafolkotab.htm

http://www.cgie.org.ir/shavad.asp?id=123&avaid=3555

http://qorolond.parsiblog.com/1126094.htm


88/5/30::: 11:9 ع
نظر()